تو با چتر و بارانی
*
به فراخور دستانت چترت را بالا تر بگیر
تا خیس تر نشوم
و یا عصایم را به دستم بسپار
تا تو را گم نکنم
**
نشانی مرا که می دانی
اینجا در مغرب جغرافیای تن
آیا این زمستان هم بارانیم را نمی پوشی؟
و شال گردنت را به من هدیه نمی کنی؟ـ
ـ تا سردتر نشوم !
صدای رفتن را می شنوی؟
و اینگونه اینگونه من در فواره های نور
در نشیب آبشارهای اساطیری
در عمق دره های مه آلود
بی تو گم خواهم شد.
۶۸ لاهیجان علیرضا کریم