سیاهی خسته خانه را تعبیری نیست
چرا که ظلمات
گرد ناپایداری طبیعت است
وباهرپیکرناآررام
آشفتگی هزاران دریای متلاطم
در آمد و شد.
جسم
درین
خاکدان پوسیده
چندان
در بند اسارت فروخشکید
که زندان قدیمی را
دیگر
به سریر جاودان خویش
ماننده
نتواند کرد
زیرا که آدمی
تنها محکومی قضاوتیست
که به کردار
در روزنه های افیونی خاک می گذرد.
با آسمان تاریک دیگر
امید رهایی نیست
و دل افسردگی هزاران پاییز با خاطرماست
با خاطر ما
تنگ نظران بی تدبیر
که دیده بروی زیبایی چشم انداز
فرو پوشیده ایم
تا رویاهای همیشه
در آن سوی غبار مه آلود
به آرامی فرو شوند.
باری دل
درین ویرانه
به هیچ کنامی خوش نیست
و خاکستر سرد
حکایت غم انگیز جرمی است
که در باد می گذرد.
۲۲ آذر ۸۳ (امید)