تبليغاتX
جریمه - شعر
هنری
از من می پرسی که با ارکیده های وحشی چه می کنی

عزیزم در زمستانی این چنین

که در آسمان سر پناه من

خورشید در کسوف همیشگی خویش زندانیست

حتی گل یخ هم نمی روید

هر چه هست یادمانیست از شاخه های خشکیده ی بی نام و نشان دیروز ـ

و دلمشغولی دروغی بزرگ به نام رز

نیلوفر بهانه ای است برای اثبات وجودیت مرداب

و شب بو سرپوشی بر تعفن حزن انگیز تفکر های پوسیده ی بی برگی .

رویای من روزی باغچه ای بود پر از خیزران

پر از اسطوره و ققنوس

و من امروز به پوچی خیزرانهای شصت ساله می خندم

به رز می خندم.

تاریکیست میان آرزو و باور

و باغبان دیریست در خواب است.

عزیزم

شاید روزی من به یک گلایل مصنوعی عاشق شوم

شاید.

۲۱/اسفند/۸۵

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 14:13  توسط اوستا  |