و آب را با تمام ماهیهایش
در قابی کهنه که مردی درآن عصا را بهانه ی سرپا ماندن می داند
چه شاعرانه به تصویر کشیده ای
زمان را این بار
نه در قوطیهای کنسرو
که در رنگ متوقف کرده ای
همانطور که با پیانو شعر می سرایید بتهوون
و تو چه استادانه به زنجیر کشیده ای لفظ را
وقتی که می ترسیدی گل باران را بچینی
و مادر از خانه بیرون نیاید
**
می شناسیش او نیز با تن پوشی از عاطفه و احساس
پرواز می دهد
سکه های قلبش را
بر روی کاغذ سپید نقاشی
برای پیرزنی خوشه چین
و گاهی نیز از جنگل می گوید و از تیر
و طعم تلخ چای
که طعم آرزوهای بی سرانجام چایکاران لاهیجیست
چایکارانی که خم شده اند تا آرزوهایشان را بچینند
***
من را نیز تاریخ اینگونه روایت می کند
دور از تو دور از بتهوون دور از تیر
ناگزیر باید قلم بردارم
و شعری بسرایم با ردیف
عشق
شنبه ۹/آبان/۷۹