تبليغاتX
جریمه
هنری
کجای جهانیم؟

تو با چتر و بارانی

*

به فراخور دستانت چترت را بالا تر بگیر

تا خیس تر نشوم

و یا عصایم را به دستم بسپار

تا تو را گم نکنم

**

نشانی مرا که می دانی

اینجا در مغرب جغرافیای تن

آیا این زمستان هم بارانیم را نمی پوشی؟

و شال گردنت را به من هدیه نمی کنی؟ـ

ـ تا سردتر نشوم ! 

صدای رفتن را می شنوی؟

و اینگونه اینگونه من در فواره های نور

در نشیب آبشارهای اساطیری

در عمق دره های مه آلود

بی تو گم خواهم شد.

۶۸ لاهیجان علیرضا کریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 13:38  توسط اوستا  | 

نه به گونه ی باد نه به شیوه افتاب

سیاهی خسته خانه را تعبیری نیست

چرا که ظلمات

گرد ناپایداری طبیعت است

وباهرپیکرناآررام

آشفتگی هزاران دریای متلاطم

در آمد و شد.

جسم

درین

خاکدان پوسیده

چندان

در بند اسارت فروخشکید

که زندان قدیمی را

دیگر

به سریر جاودان خویش

ماننده

نتواند کرد

زیرا که آدمی

تنها محکومی قضاوتیست

که به کردار

در روزنه های افیونی خاک می گذرد.

با آسمان تاریک دیگر

امید رهایی نیست

و دل افسردگی هزاران پاییز با خاطرماست

با خاطر ما

تنگ نظران بی تدبیر

که دیده بروی زیبایی چشم انداز

فرو پوشیده ایم

تا رویاهای همیشه

در آن سوی غبار مه آلود

به آرامی فرو شوند.

باری دل

درین ویرانه

به هیچ کنامی خوش نیست

و خاکستر سرد

حکایت غم انگیز جرمی است

که در باد می گذرد.

۲۲ آذر ۸۳ (امید)

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 17:16  توسط اوستا  | 

از من می پرسی که با ارکیده های وحشی چه می کنی

عزیزم در زمستانی این چنین

که در آسمان سر پناه من

خورشید در کسوف همیشگی خویش زندانیست

حتی گل یخ هم نمی روید

هر چه هست یادمانیست از شاخه های خشکیده ی بی نام و نشان دیروز ـ

و دلمشغولی دروغی بزرگ به نام رز

نیلوفر بهانه ای است برای اثبات وجودیت مرداب

و شب بو سرپوشی بر تعفن حزن انگیز تفکر های پوسیده ی بی برگی .

رویای من روزی باغچه ای بود پر از خیزران

پر از اسطوره و ققنوس

و من امروز به پوچی خیزرانهای شصت ساله می خندم

به رز می خندم.

تاریکیست میان آرزو و باور

و باغبان دیریست در خواب است.

عزیزم

شاید روزی من به یک گلایل مصنوعی عاشق شوم

شاید.

۲۱/اسفند/۸۵

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 14:13  توسط اوستا  |